يا حميد و يا جليل
هر انساني خود را متعلق به مكاني خاص مي داند و همينگونه برخي مكان ها و اشياء را متعلق به خود مي داند براي توضيح گاهي انسان مي گويد دانشگاه من، سرزمين من، شهر من در اينگونه موارد انسان خود را متعلق به سرزمين مي داند و در موارد ديگري مي گويد خانه من، ماشين من، لباس من در اين گونه موارد انسان اشيايي را به خود منتصب مي كند.
شي =< انسان =< سرزمين، مكان، خاك، گروه و يا جامعه
در مورد احساس تعلق انسان به مكان عواملي مانند محل تولد محل سكونت، محل اشتغال، محل تحصيل مؤثر هستند.
توجه كنيد اگر شخصي در قم متولد شده باشد خود را به قم منتصب مي كند و مي گويد "من قمي هستم" حال شخص ديگري در يزد خود را به يزد منتصب مي كند و مي گويد "من يزدي هستم. حال اين دو در مواجهه با هم خود را با ديگري مقايسه و تفاوت هايي بين همديگر مشاهده مي كنند اين هر دو نسبت به تمام چيزهايي كه منتصب به محل سكونتشان باشد نوعي احساس خاص دارند كه آن نوعي از تعصب است. به طور مثال شخص قمي نسبت به فرد ديگري كه او هم قمي است و هر دو در خارج از قم هستند احساس ارادت خاصي دارد و شخص يزدي نيز همين احساس را نسبت به همشهري خود در شهر ديگري دارد. اما اگر اين افراد هر كدام در شهر خود و زادگاه خود همديگر را ببينند اين احساس دوستي و الفت از بين مي رود و يا شدت آن به مقداري كه هر دو در مكاني دور از شهر خود هستند نيست. حال اين دو نفر يزدي و قمي در هر كجاي ايران كه با هم باشند احساس قرابتي ميانشان وجود نمي آيد اما به محض اينكه همين دو نفر از محدوده جغرافيايي ايران خارج شوند آنچنان انس و الفتي ميان اين دو پيش مي آيد كه تا پيش از اين هيچ كدام از آن دو اين حس را نسبت به هم تچربه نكرده بودند.
حال اگر فردي ديگر از خاورميانه و مثلا شخصي اهل بصره عراق را در نظر بگيريم بين هم وطنان خود چنين احساسي را ندارد مگر اينكه از محدوده جغرافيايي عراق خارج شود اين شخص بصري عراقي نسبت به شخص يزدي ايراني هيچ احساسي ندارد اما زماني كه اين چند نفر در مكاني چون چين و يا ژاپن بروند احساساتشان متفاوت خواهد بود. اين همان احساس دوستي و صميميتي است كه پيش از اين هيچكدام چنين احساني را تجربه نكرده اند.
مسئله آنجا جالب مي شود كه اين دو شخص بصري و يزدي به ظاهر نا آشنا و بدون هيچ پيوند اگرچه با يكديگر در عقايد و رسومات و ارزش هايشان اختلافاتي دارند اما در هنگام نياز ارزش هاي ديگري را ارزش هاي خود مي دانند و وابستگي او را وابستگي هاي خود مي داند. اين دوستي و صميميت و كنارگذاشتن اختلافات در هنگام بروز حوادث ناگوار و يا درگيري هاي خاص قومي و مثلا در مقابل چيني ها و يا ژاپني ها با هم متحد مي شوند اما اين افراد اعم از يزدي ايراني و بصري عراقي و اهل شانگهاي چين هر سه در كشوري اروپايي و يا آمريكايي احساس صميميت و دوستي مي كنند در اين هنگام اختلافاتي كه تا چندي پيش بزرگترين اختلافات عالم محسوب مي شد و باعث درگيري در مرحله قبل شده بود به اختلافات كوچك و پيش پا افتاده اي بدل مي شوند و ديگر ارزش و اهميت پيدا نمي كند زيرا اين هر سه خود را منتصب به محدوده جغرافيايي ديگري مي دانند كه آن را "آسيا" مي گويند و همه اين افراد مي گويند: "ما آسيايي هستيم".
حال تمام اين افراد در مجموعه بزرگتري به نام كره زمين با هم دوست و برادر خواهند بود و همه اين انسان ها در مواجهه با خطرات با هم متحد خواهند شد اين خطرات ممكن است ناشي از عوامل جوي چون سيل تايلند يا زلزله بم و يا سونامي ژاپن و آتشفشان باشد و يا ممكن است ناشي از حمله حيواناتي چون ملخ و قورباغه باشد و با ممكن است قحطي در سومالي آفريقا باشد.
روزي روزگاي ايران به اندازه اي پهناور بود كه نيمي از آسيا و قسمتي از اروپا را شامل مي شود و تمام افرادي كه در اين مناطق زندگي مي كردند "ايراني" بودند و احساس برادري و دوستي ميان هم داشتند ارزش هايشان ارزش هاي همگاني بود اگرچه معتقد نبودند اما محترم بود در مواجهه با امپراطوري ديگر يعني روم همه از آب و خاك و ارزش هاي يكديگر حفاظت مي كردند شخصي از افغانستان و پاكستان و هند براي مقابله با دشمن در غرب كشور يعني عراق و تركيه و اندلس عازم جنگ مي شد و حاضر به دفاع از آن مي شد زيرا خود را متعلق به يك كل واحد پهناورتري نسبت به شهر و ديار خود مي دانست كه آن ديگري نيز متعلق به همان كل واحد بود به عبارتي آنجا هم قسمتي از خاك ايران بود فاصله ها مهم نبود، اصلا ارزش نبود، ارزش ها محل اختلافات و بحث نبود (بحث مفصلي را درين باره لازم مي دانم، اين جمله بدان معنا نيست كه اصولا ارزش ها محل بحث نيستند بلكه منظور درجه بندي ارزش هاست كه ارزش هايي وجود دارند كه مي توانند فداي ارزش هاي ديگر شوند و شناخت اين دو دسته ارزش كاري لازم، ضروري و اجتناب ناپذير است) اما امروزه خاك همان خاك است ارزش همان ارزش است انسان ها فرزندان همان نسل هستند ما را چه شده كه اينگونه نسبت به يكديگر بي تفاوت شده ايم تا چندي پيش يك افغان و يك عراقي و يك ترك و يك عرب همه با هم برادر بوديم غم ديگري غم ما بود تلاش همه براي پيشرفت و اعتلاي همگاني بود اما امروز تنها به اين دليل كه خطي از روي نقشه به طور قراردادي كمي جابجا شده و اداره امور هر منطقه كمي خصوصي تر شده تمام اين افراد و اقوام و ملل با هم اختلاف نظر پيدا كرده اند.
چرا بايد به اين اختلافات توجه كرد و دامن زد و برادري خود را با ديگران از بين برد، "ارنستو چه گوارا" ماركسيست آرژانتيني است كه براي "آزادي انسان" در كشورهاي متعدد جنگيد بي آنكه سود شخصي در ميان باشد.
به نظر مي رسد آنچه باعث جدايي و نزديكي اين افراد مي شود متعلقات به افراد جامعه است "من براي لباسم مبارزه مي كنم" اما در مقابل منافع "خانواده ام" از لباسم مي گذرم براي منافع "محله ام" از منافع خانواده مي گذرم براي منافع "شهرم" از منافع محله و براي منافع "كشورم" از منافع شهر مي گذرم زيرا "لباس" را از آن "خود" مي دانم زيرا "خود" را متعلق به "خانواده" مي دانم زيرا "خود" را منتصب به "محله" مي دانم و "شهر" را "محل زندگي خود" مي دانم و "كشور" را "ميهن خود" مي دانم. دليل تمام اين اتفاقات "تعلقات و تملكات من" است.
حال چه مي شود اگر تمام عالم را به خود منتصب كنيم آنگاه نسبت به تمام عالم مسئول خواهيم بود و منافع تمام عالميان برايمان ارزشمند مي شود، تمام عالم را منتصب به خود دانستن نه بدان معني است كه عالم، عالم من است و من مالك عالم هستم بلكه بدان علت و معني كه تمام عالم صنع "خداي من" است كه درين باره گفته اند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهی دل دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
اي دوستان، هميشه و هميشه دلايلي براي ايجاد تفرقه بين دو شخص وجود دارد تفاوتي نمي كند اين دو شخص چه قدر نسبت به هم نزديك و يا حتي دور باشند هميشه و در همه شرايط امكان آن وجود دارد كه بتوان ميان اين دو مسائلي را براي اختلاف پيدا كرد چه اين دو از يك پدر و مادر و دو نفر از يك خون باشند و چه آنكه اين دو فرهنگ ها و فرسنگ ها با همديگر فاصله داشته باشند.
در مطالب و مسائلي كه درين نوشتار ارائه شد بيشتر حول محور خاك و سرزمين گفتگو شد اما ديده هوشيار و ذهن پرسان و نگران (نگرنده) خوب مي داند كه تنها دليل وحدت تمامي انسان ها خداي يگانه است. ملاك و ارزش تنها و تنها حق و حقيقت است (و نه واقعيت خود بحثي طولاني مي طلبد) تمام دشمني ها و اختلافات بايد و بايد فقط و فقط در حق و باطل خلاصه شود باقي همه بي حاصلي و كار بي فايده و خود باطل است.
احاديث و روايات بسيار درين باره به انسان نسيان كار غفلت زده تأكيد مي كند كه دليلي براي ايجاد تفاوت وجود ندارد در ادامه چندي از آنها را كه درين نوشتار از مفاهيم آنها استفاده شده را ذكر مي كنم:
1- يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ. - سوره الحجرات: آيه 13 (بحث پيرامون اين آيه به همين يك مبحث ختم نمي شود دليل تفاوت ها نيز بيان شده در حالي كه يهود دليل تفاوت ها را چيز ديگري مي پندارد باشد در فرصتي ديگر شايد)
2- وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. - سوره الأنفال: آيه 63
3- ... وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِی اَلدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَكَ فِی اَلْخَلْقِ یَفْرُطُ مِنْهُمُ اَلزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ اَلْعِلَلُ وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی اَلْعَمْدِ وَ اَلْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ اَلَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَكَ اَللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی اَلْأَمْرِ عَلَیْكَ فَوْقَكَ وَ اَللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّكَ وَ قَدِ اِسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ اِبْتَلاَكَ بِهِمْ ... - نهج البلاغه، نامه شماره 53 (نامه حضرت علي اميرالمؤمنين به مالك بن حارث اشتر نخعي)
4- داستان در آوردن خلخال از پاي زن يهودي و فرمايش حضرت امير در مورد اين قضيه. - نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 27.95. (وبلاگ)
5- پیامبر اسلام ( ص ) در مراسم عزایی که از طرف یهودیان برای عبدالله بن ابی منافق برگزار شد شرکت فرمودند و به یهودیان و فرزندان وی تسلیت گفتند! - حقوق اقلیته عمید زنجانی .244. به نقل از :روح الدین الاسلامی .262. (سايت پايگاه حوزه)
6- امام صادق ( ع ) در یکی از سفرهای خود مردی را مشاهده کرد که در گوشه ای افتاده و بی حال و وامانده است به همسفرش فرمود: گمان می کنم این مرد تشنه باشداو را سیراب کن .او رفت و برگشت .حضرت فرمود: سیرابش کردی؟ پاسخ داد نه. آن شخص یهودی است و من به حال او آگاهم. امام صادق (عليه السلام) از شنیدن این سخن بر آشفت و حالش دگرگون شد و به حالت خشم فرمود: باشد مگرانسان نیست. حقوق اقلیته عمید زنجانی .244. به نقل از :روح الدین الاسلامی .262. (سايت پايگاه حوزه)
از اين دست نمونه ها بسيار است و اما صد افسوس.
فَأْتِيَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَسُولَا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنَاكَ بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكَ وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى. - سوره طه: آيه 47
يا رب
به طور خلاصه درين نوشته درباره انواع "من"، انواع نيازها، انواع مالكيت ها و احساس انسان نسبت به خودش توضيحاتي كوتاه و مختصر آورده شده است.
بحث پيش رو مقدمه و لازمه مباحثي چون آزادي انسان، جبر و اختيار، اراده و خودشناسي است.
ادامه مطلب...
یا حی و یا قیوم
علم و آگاهی را میتوان به دو دسته آگاهی هایی که مستقیما و بدون واسطه ادراک میشوند و آگاهی هایی که با واسطه درک میشوند تقسيم بندي كرد. نوع اول مانند دیدن و یا شنیدن چیزی است که واسطه بین فهمیده شده و فهم کننده چشم و گوش است یا به عبارت دیگر برای درک و فهم آن نیازی به تفکر و تأمل نيست. اما در مورد نوع دوم آگاهی پس از کسب آگاهی های اولیه و انجام چندین مرحله ترکیبی از تفکر تعقل تامل و در مجموع پس از کمی تحلیل آگاهی ثانویه ای حاصل می شود که میتوان آن را از طریق زبان و گوش به دیگران منتقل کرد بدیهی است این آگاهی در صورت انتقال به صورت آگاهی نوع اول یعنی بی واسطه و مستقیم خواهد بود.
در مجموع آگاهی و تحلیل دو مبحث مهم می باشند که البته تحلیل از جنس آگاهی است و آن مجموعهدای از آگاهی های به هم مرتبط میباشد که ممکن است از هم جدا باشند چه از نظر مکانی و چه زمانی و یا حتی از لحاظ موضوعی.
یا حکیم
ترس و اندیشه
چندی پیش درباره واژه اندیشه و اندیشیدن به معنی ترس برخوردم، این سوال برایم مطرح شد که چه تناسبی بین اندیشیدن و ترس وجود دارد، بدین منظور به دنبال ترس جستجو کردم که انسان از چه چیزی ترس دارد یا به عبارت دیگر ترس انسان ناشی از چیست، پس از مدتی تفکر متوجه این موضوع شدم که ترس انسان از ناشناخته هايش ناشي مي شود انسان نسبت به هر چیزی که برای او ناشناخته باشد ترس دارد بنابراین تفکر انسان برای رهایی از ترس نسبت به موضوعی را اندیشه گویند.
این پاسخ رابطه علم و آگاهی و اندیشه و ترس انسان را نشان می دهد.
دوستان عزیز درباره این موضوع کمی فکر کنید و نظرات خود را ارسال کنید. درین میان مشکلی نهفته است که امید دارم آن را بیابید.
یا غفور و یا رحیم
علم و آگاهی
انسان موجود عجیبی است که هر قدر از عجیبی آن بگویم کم گفته ام. شاید فرصتی دیگر درباره "عجیب بودن" مطلبی را نوشتم اما فعلا انسان و علم و آگاهی. انسان تنها موجود مسئول است که نمی تواند در قبال علم و آگاهی خود نسبت به موضوعی، بی تفاوت باشد.
علم و آگاهی نسبت به هر مسئله ای انسان را نسبت به آن مسئله مسئول می کند.
علم فقط دانستن موضوعی است، این موضوع اتفاق افتاده است یعنی واقع شده است اما این امکان وجود دارد که شخصی درباره آن واقعه اطلاع داشته باشد و امکان دارد که اطلاع نداشته باشد و این امکان نیز وجود دارد که عده ای از آن آگاه و عده ای دیگر نا آگاه باشند این آگاهی برای عده ای که از آن موضوع آگاهی دارند ایجاد مسئولیت می کند اما برای شخصی که از آن اطلاع ندارد این چنین نیست مگر این آگاهی چیست که مسبب ایجاد مسئولیت می شود. بگذارید با مثالی کمی از پیچیدگی موضوع بکاهم.
در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است: هر کس در حالی سر به بالین بگذارد که خود سیر و همسایه اش گرسنه باشد مسلمان نیست.
گرسنه بودن همسایه واقع شده است اما احتمال دارد که شخصی از آن بی اطلاع باشد یعنی به آن علم نداشته باشد درین صورت او مسئولیتی ندارد اما به محض اینکه او از این واقعیت آگاه شد تکلیفی و مسئولیتی متوجه او می شود.
توجه داشته باشید که مسبب این تکلیف و مسئولیت علم داشتن به موضوع گرسنگی همسایه بود.
به طور مختصر غرض از بیان این مطالب آن بود که علم و آگاهی برای انسان مسئولیت را به همراه می آورد.
دوستان در مورد اینکه چه چیز مسبب می شود تکلیف بر انسان به واسطه علم به آن واجب شود دو مورد به ذهن می رسد یکی را عنوان کردم لطفا در نظرات مورد دیگر را بگویید.


